تبليغاتX
رویای عشق

*
*
*
*
*
*
*

خسته ام از نوشتن از عشق … از نوشتن از این همه دروغ … خسته از این کلمات کودکانه … از این دلخوشی های بچه گانه …
خسته از این سردرگمی … خسته از فراموش کردن بودنم … فراموش کردن هستی ام … وجودم …
خسته از بازیهای بچه گانه … خسته از کشیدن منحنی به شکل قلب و پرتاب تیری بسوی آن ! خسته از دویدن … برای رسیدن … برای رسیدن به هیچ !
خسته از شنیدن نجوای ناله های عاشقانه عاشقی در کنج تنهایی هایش … خسته ام از این اعتیاد قلبم به عشق … از اعتیاد چشمانم به اشک …
خسته از باور دروغی به نام عشق … خسته از این قمار … ازقمار دل … قماری که آخرش چه برنده باشی و چه بازنده … بازنده ای بیش نخواهی بود … قماری که در پایانش بجای مشتی اسکناس چکشی رد و بدل می شود که برنده با آن بر دل بازنده می کوبد … چکشی که فقط خرد می کند … و دست به دست منتقل میشود …
خسته از جارو کردن خرده شیشه های دل … خسته از بریده شدن دستم به دست این خرده شیشه های مقدس … خسته از مرهم گذاشتن بر این زخم های کهنه …
خسته از شنیدن صدای در … در دل … که هر از گاه غریبه ای بر آن می کوبد … خسته ام از نوشتن نام این رهگذران بر دیواره دلم با تیشه عشق … خسته از پاک کردن نام این رهگذران پس از رفتنشان از این سامان … خسته از کاروانسرا شدن دل … و به زیر سوال رفتن عشق !
خسته ام … خسته …. خسته ی خسته …
 

خیلی ظالمی

امشب به چشمک ستارگان که از اعماق آسمان نثارم می کنند می نگرم

اما هیچ اثری از عشق در چشمک نورانی آنان نمی یابم

امشب دلم گرفته است و حتی درخشش ماه هم نمی تواند مرهمی برای قلب شکسته ام باشد

امشب سیاهی آسمان با سیاهی چشمانم یکی شده است و

قطرات باران که نرم نرمک بر بام گونه هایم می بارند و مرگ عشق را یاد آور می شوند

امشب بوسه ستارگان بر لبان معشوق دردی از عشق نمی کاهد

نمی دانم چرا امشب هوا بوی مرگ می دهد

نمی دانم چرا امشب نسیم عشق را بر گونه هایم حس نمی کنم

امشب از عشق خالیست و من هنوز نمناکی گونه هایم را احساس می کنم

واین بار گریه آسمان هم با من همراه شده است و

صدای باریدن آن بر گونه های زمین به صراحت به گوش می رسد

من و باران و شب و آسمان یکی شده ایم و

همگی به حال عشق و سوگند های شکسته شده عاشقان به قداست عشق می گرییم و

امشب صدای گریه من و آسمان در طبیعت طنین انداز شده است و

سکوتی که مرگ عشق حاکم کرده است می شکند

 

من گریه خواهم کرد


به وسعت تمام چشمه های گرم زندگی


به وسعت تمام چشمه های سرد خاموش


من گریه خواهم کرد


به وسعت عمر یک چشم


به وسعت نگاه طولانی یک عاشق


من گریه خواهم کرد


به وسعت تمام دریا های بی اب


به وسعت تمام زندگی های نا تمام


آیا جائی هست که با ریخته شدن اشکهای من لبریز نشود؟


آیا کسی هست که با اشکهایم دلتنگی هایم را بفهمد؟


آه ای خدای من!


آیا دل من نیز گریه کردن را فراموش خواهد کرد؟


آیا گریه نیز از من دوری خواهد گزید؟


افسوس که نمی دانم.....


و باز گریه و گریه و..........

 

فرصت...

عشق .... یک پندار دروغی همچون هر آنچه که در هستی انسانهاست.

انسان .... یک موجود ذلیل همچون سایر مخلوقات پروردگار.

مخلوق .... مهره ی یک بازی. یک بازی شوم که عاقبتی ندارد.

عاقبت .... جاده ای که به هیچ جا راهی ندارد.

راه .... امکان یک فرصت.

و فرصت...... دروغ وصل عشق...

 

 

اتاقی سرد با دیوارهای دوده خورده , که بوی نم میدهد و سالهاست رنگی به خود ندیده ... تنها سکوت با من حرف می زند ! این سکوت چه آرامش عجیبی دارد . دیر زمانیست که احساس سرما می کنم . چرا همیشه هوای اتاق من سرد است !؟ انگار خون در رگهایم یخ زده , نه , اصطلاح لخته شده بهتره علمی تره , اما چه اهمیتی دارد ! هیچ چیزی مرا به هیجان نمی آورد مرا چه شده که این چنین مرده ام !؟ من خیلی مرده ام ! اما نه من نفس میکشم ! هر دقیقه 3بار ... هرچه گوشهایم را بیشتر تیزمی کنم بیشتر احساس سکوت می کنم ... ! انگار , واقعا مرده ام ! من مرده ام یا دنیا مرده است ! ... میخواهم به دوران کودکی خود برگردم , خدایا کدام طرفی ؟! هرکس تو را به سمتی می خواند , هرجا که هستی , عدالتت را نخواستم این همه عدالت مرا آزار میدهد یکم بی عدالتی کن , مرا بکش ... مگر همین من نبودم که روزگاری خورشید در مقابل گرمای وجودم سر تعظیم فرود می آورد ... چه کسی این گونه خواست ... آهای کسی جواب سوال مرا می داند ؟ انگار همه قبل از من مرده اند ! هوشیاری من , آخر کار دستم داد , چه میشد من هم مثل همه حیوانات میخوردم و میخوابیدم و تولید مثل میکردم ! مگر زندگی همین نبود ؟! من تباهی را برگزیده ام , میدانم ,گناهکارم , من مثل شما خوب تولید مثل کردن را بلد نبودم ! بارها خواسته ام از بین شما بروم اما نشد ! انگار به پایان زندگی ام نزدیک میشوم چه خوب اثر کرد , چه بی درد, همانطور که گفته بود , خدا به روزیش برکت دهد عجب جنسی بود ... باید کارتم را بزنم ... امروز سخت کار کرده ام ... بیشتر از دیگران , باید حق این اضافه کاری خود را بگیرم , هیچ وقت بیشتر از حق خود نخواسته ام ! میدانی حق چیست ؟ من هم نمی دانم ! این کلمه دیگر از کجا آمده است ؟ ( از همانجایی که عدالت آمده ! ) این گوشت و استخوان مرا اسیر خود کرده ... میدانم من به اینجا تعلق ندارم ... فقط بیشتر انسانها با این دنیا ارضا می شوند ... ضربان قلبم کند شده است ... فرشته زیبای مرگ , این اسم را کجا شنیده ام ؟ تعریف زیبایی و مهربانیش را زیاد شنیده ام بیا که برایت فرشی قرمز پهن کرده ام آری خودم پهن کرده ... بجان خدا خودم پهن کرده ام ... بیا که هیچ مهمانی را جز تو اینگونه انتظار نکشیده ام . شاید هم کشیده باشم اما اشتباه بود . بیا گریه می کنم بیا . بیا مجنونت شده ام بخدا کارم در این دنیا تموم شده , نه , اصلا من اینجا کاری نداشته ام ... مگر از من تکامل نمی خواستی من در اوج تکاملم می دانم این دنیا تنها یک تابلو پر زرق و برق و بزرگ بود , فقط بیشتر انسانها با این دنیا ارضا می شوند ... همه چیز سیاه و سفید است , نه نه نه , سیاه و سفید برای شما معنی دارد برای من فقط سیاه , سیاه به رنگ قلب تو به رنگ سرنوشت من ... بگویید مرا با دستان او کفن کنند ... زیرا کفنم را نیز سفید نمی خواهم ! زندگی در شب بود و عقل ناقص و گمراه ... تکامل میخواستم که دارم ... دیگر چه کار به اصراف اکسیژن و علوفه ؟! حال , نه بهشت میخواهم نه حورش را نه دیدار تو را , فقط مثقالی آرامش ! فقط از خدا می خواهم بعد من هم به شما اجازه زندگی دهد میدانم این حق را ندارید ... اما چه کنم که ... بر روی تکه کاغذی که نمی دانم از کدام چرک نویس من کنده شده و بر کف اتاق ... اخرین جمله ام را می نویسم : من امشب , دور از دست های تو از این دنیا می روم , دستهایم را بخاطر بسپار , هیچ کس نمی تواند جلوی رفتنم را بگیرد ... بوی باران تازه می آید , نکند بوی چشم تر باشد ؟! با صدای تاری از دور احساس گرمایی در وجودم می کنم ,کاش این صدا قطع نشود , چه خوب که قطع نمی شود , موسیقی را از ازل دوست داشته ام , اشکی ندارم که نثار این زیبایی کنم ! انگار بلند تر می شود ! چه نزدیک شد ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ... صدای تار پشت در اتاق من !؟ (صدای کوبیدن در) تق تق تق ... (با شتاب به طرف در می رود و در را باز می کند) ... ف ف فرشته ی مرگ ...

                             
+ نوشته شده توسط حسین در جمعه پانزدهم شهریور 1387 و ساعت 12:24 |

خیلی خسته ام، خیلی خیلی خسته ام، از این دنیا، از این زندگی، از این روزها و شب های تکراری، حتی از خودم خسته ام، این تنهایی و بی کسی با غم و غصه هاش دیوونه ام کرده. خسته شدم بس که گریه کردم، بس که خیره شدم به دیوار بی رنگ روبروم و بغضم ترکید. آخ که چقدر تنهام
به هر کی نگاه می کنم دردو تو نگام نمی بینه، با هر کی حرف می زنم فقط می خواد اشکامو پاک کنه، نمی خواد حرفامو گوش بشنوه. همه با غم و غصه هام غریبه ان، حتی تو
آخ تو! یاد تو که می افتم بغضم دوباره می ترکه. صورتم از اشک خیس می شه، دلم برای هزارمین بار می شکنه. حتی تو بهم پشت مي كني . حتی تو
آخه من به کی بگم غم و غصه هامو؟ از همه بریدم به خاطر تو. از همه بریدم تا برسم به تو. به تو رسیدم اما به سرابت، به رویات. نگاهت می کنم نگاهم می کنی، می خندی اما نمی فهمی چی می گم، نمی فهمی چی می خوام! نمی فهمی بهم پشت می کنی می ری
اونوقت فقط یه آرزو می کنم کاش یه کم برات مهم بودم. کاش تو دلت بودم. خودتم نمی خوام کاش یه ذره از عشقتو داشتم. آخه تو نگات هیچ عشقی نمی بینم. آخ که چقدر تنهام. حتی تو باهام غریبه ای؟ بغضم می ترکه
حالا جز بارون اشکام کی یارم می شه؟ جز دستام که صورتمو می پوشونه کی اشکامو پاک می کنه؟ کی نوازشم می کنه؟ کی باهام حرف می زنه؟ کی جز خودم...؟
آخ که چقدر تنهام
خدایا فقط تو می دونی چقدر تنهام، چقدر تنها، چقدر خسته، چقدر عاشق، فقط تو می دونی

+ نوشته شده توسط حسین در شنبه هشتم تیر 1387 و ساعت 23:18 |

 

 

ای که بی تو خودمو تک وتنها میبینم

 

هر جا که پا میزارم تو رو اونجا میبینم

 

 

یادمه چشمای تو پر درد و غصه بود

 

قصه غربت ما قد  صدتا  قصه بود

 

 

یاد تو هر جا که هستم با منه

 

داره عمر منو آتیش می زنه

+ نوشته شده توسط حسین در شنبه هشتم تیر 1387 و ساعت 23:17 |
کاش مي دونستي چقدر دلم از اين روزهاي سرد بي تو بودن گرفته کاش مي دانستي چقدر دلم براي ضرب آهنگ قدمهايت گرمي نفسهايت، مهرباني صدايت تنگ شده کاش مي دانستي چقدر دلواپس تو‌ام کاش مي دانستي چقدر تنهام ، چقدر خسته ام و چقدر به حضور سبزت محتاجم .
+ نوشته شده توسط حسین در سه شنبه هفتم اسفند 1386 و ساعت 15:56 |
 

 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 
 
+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت 16:25 |
ميدانم كه اسمان ابي ست ميدانم كه شاپرك ها زيبايند ميدانم ,واين را هم ميدانم كه اقاقيها هنوز

زندگي را دوست دارند ميدانم كه فقط پاييز نيست كه غمگين است گاهي حتي بهار نيز مانند باغي

سوخته و عريان است و همه چيز را ميدانم فقط اين تويي كه برايم معنا نشدني و عجيب هستي نمي

دانم از كدام روياي باور نكردني امده ايي تا مرا از اين كه هستم تنهاتر جلوه دهي نميدانم ,نميدانم چرا

امدي چرا اين گونه امدي تا مرا تنها تر و بي كس تر از هميشه بگذاري .......

+ نوشته شده توسط حسین در جمعه نهم شهریور 1386 و ساعت 12:59 |
انچه نوشته میشود در این وبلاگ همان فریاد های خفه شده در گلوست، حرف هاییست که هیچ کس را برای شنیدن انها در کنار خود نمی بینم.

گاهی اوقات در زندگی انسان ها لحظاتی یافت میشود که نه سکوت می تواند سنگینی اش را بکاهد نه فریاد کشیدن.در این زمان است که ادمی می خواهد کلامش را ،فریادش را،حرف دلش را به گونه ای بنویسد که تمام اندوهش در کلماتش هویدا گردند

انچه نوشته می شود نامه های یک غریبه به یک اشنا ست، اشنا با حقیقت با عشق ،بیگانه با من،اما اشنا با بغض، بیگانه با من، اشنا با کلمات همیشگی ام.
انچه نوشته میشود از تنهائیست حرف سکوت است، کلام یک همراز است و من به تو مینویسم،ای همدرد،ای اشنا با من و دنیای من.

+ نوشته شده توسط حسین در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت 10:54 |

اينجا من هستم؛ سکوتي محض، سکوتي شکسته و درهم بخاطر هر روز نديدن تو اينجا من هستم ؛ تهي از زندگي و روزمرد‌گي ، خالي‌تر از هميشه؛ با کلافي درهم و پيچ در پيچ معني سکوتم را با چشمانم برايت بارها فرستاده‌ام اينجا من هستم با آوازي که هرگز نشنيدي من هستم و سازي مبهم

+ نوشته شده توسط حسین در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 و ساعت 19:15 |

در دل من چیزی ست

   مثل یک بیشه ی نور، مثل خواب دم صبح

     و چنان بی تابم، که دلم می خواهد

    بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه

   دورها آوایی است که مرا می خواند...

+ نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه سوم مرداد 1386 و ساعت 13:18 |

تا به اسم تو رسیدم      

 قلمم به گریه افتاد

به تو از تو می نویسم     

 ای همیشه در یاد

ای همیشه از تو زنده           

  لحظه های رفته بر باد

وقتی که بن بست غربت 

سایه سار نفسم بود

زیر رگبار مصیبت 

 بی کسی تنها کسم بود

وقتی از آزار پائیز

برگهای بام گریه کردن

قاصد چشم تو آمد 

 مژده ی روئیدن آورد

به تو از تو می نویسم  

 ای همیشگی ترین عشق

ای که می سوزم سراپا  

 تا ابد در حسرت تو

به تو نامه می نویسم  

 نامه ای نوشته بر باد

+ نوشته شده توسط حسین در دوشنبه هفتم خرداد 1386 و ساعت 10:56 |
 

نمي دانم

   نمي دانم..... چه بود

   نمي دانم..... فرشته بود

   نمي دانم.....عشق بود

   نمي دانم..... چه بود

   مي خواهم در اوج فرياد بزنم و بگوييم .

   اين حق من نبود......

   اين آشفتگي آخه مال من نبود.

   آرزويم چیز دگر بود......

   اما افسوس طالعم.نحس بود

   و او شد يك خاطره......

 

   گناه من چه بود که این گونه غمهایم را باید در چشمان حبس می کردم

 

 

                                              وفریادم  فقط سکوت غمم بود!

 

+ نوشته شده توسط حسین در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:53 |

  

بهانه ات را هر شب از سپیدار باغ می گیرم و می گریم و تو در تصویر ستاره ها به من لبخند می زنی

هر صبح قصه ی جدایی ات را با نسترن ها می گویم و می گریم و تو در نغمه سرایی بلبل با من حرف می زنی

من خسته شدم از یکنواختی ٬ از اینکه هرروز با پروانه ها درددل کنم می خواهم به خزان تاریک قلبم نوبهاری سبز 

ببخشم اما تو دل از سوسن ها بر نمی داری.....   

دیروز ستاره ای از دیارت را بر سقف آسمان آویختم تا شاید برای بردن ستاره ات سراغی از من بگیری٬اما نیامدی

به شکوفه ها قسم ٬ به خاطر تو بهشتی در زمین به پا کرده ام به رنگ آسمان ٬ به رنک عشق و مهربانی....

می دانم باور نداری ٬ اما بارانی که قلب سیاهم را شست ٬ کوکب هایی که بهاری ام کرده اند ٬

صنوبری که اشک هایم را دید ٬ ستاره ای که تنها ماند ٬ شهادت می دهند که به شوق بازگشت تو دل تنگم را

جلا دادم و رنگین کمان مهر را در درونم شعله ور ساختم ...

+ نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 و ساعت 20:0 |
تو که نیستی جای خالیت توی قلبم پر نمیشه

منو آروم نمیذاره خاطرات تو همیشه

تو که نیستی لحظه هام رنگ بی کسی گرفته

به کسی غیر تو چشمام راز اشکاشو نگفته

تو که نیستی بی کسم من انگاری تو قفسم من

آرزوم بوده همیشه که به عشقت برسم من

دنبال اسم تو هستم پشت دیوار بهانه

توی این شبای غمناک با سکوتی عاشقانه

تو که نیستی خیلی تنهام ، شدم اون لاله عاشق

پرم از بهونه تو ، پرم از گریه و هق هق

همه جا سرد و سیاهه ، تو شبم ستاره ای نیست

کار این دل انتظاره ، شده گونه های من خیس 

کاش می شد پایان بگیره ، قصه این اشک و آهم

پشت این پنجره شب تا قیامت چشم به راهم

تو که نیستی بی کسم من ، انگاری تو قفسم من

 

+ نوشته شده توسط حسین در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 15:11 |
 دلم برات تنگه...توي اين روزاي خاکستري و ابري...وقتي که نسيم به صورتم

 مي خوره...دستهام دستهاي تورو مي خوان تا منو از اين روزگار شلوغ

 رد کني...محو بشم...نيست بشم....از ميون آدمهايي که منزلت عشق رو نچشيدن..

.يا چشيدن و قدرشو نمي دونن 
دلم برات تنگه...وقتي که بارون مياد و من بدون چتر...تنها...تنها و آروم...صبور و

بردبار...خودم رو به دست ابراي سياه ميسپارم...تا بر من ببارند...شايد کمي ازفقدان

تو رو از عمق دل و جون من بشورن و ببرن...اما...اما مي دوني که فقط بيشتر دلم

تنگ ميشه

چقدر دلم براي چشمات تنگه...وقتي که چشمامو مي بستم و به عمق چشماي تو خيره

 مي شدم

تورو محض خيره هامون که نفس نفس خدا شد 

 از همون لحظه که رفتي روحم از تنم جدا شد

+ نوشته شده توسط حسین در شنبه نوزدهم اسفند 1385 و ساعت 14:26 |
 

کسي را که خيلي دوست داري، زود از دست مي دهي پيش از آنکه خوب

 نگاهش کني.   پيش از آنکه  تمام حرفهايت را به او بگويي ، پيش از آنکه

همه لبخندهايت را به او نشان بدهي  مثل پروانه اي زيبا، بال ميگيرد و دور

 مي شود ، فکر مي کردي ميتواني تا آخرين روزي که زمين به دور خود مي

 چرخد و خورشيد از پشت کو ه ها سرک مي کشد در کنارش باشي

......................افسوس..................

+ نوشته شده توسط حسین در جمعه یازدهم اسفند 1385 و ساعت 17:17 |

   اگه اشک ریختن در فراغش گناهه .....

 اگه بغض کردن وقت رفتنش گناهه......

اگه احساس تنهائی کردن توی بی کسی ها گناهه.....

 پس روی قبرم بنویسید...

                     گناهکارترین آدم روی زمینم.       

                     

 آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم

از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم

تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم

شاید که خدا خواست  که دلتنگ بمیریم

 کاش معنی حقیقت با لبها انقدر صمیمی بود که برای بیان کردنش به شهامت احتیاج نبود

در دلها انقدر خالصی بود که دعاها قبل از پایین آمدن دستها مستجاب می شدند

کاش شمع حقیقت محبت را در تقلای بال و پر سوز پروانه میدمیدوباور میکرد

کاش مهتاب با کوچه های تاریک شب آشناتر بود

کاش بهار انقدر مهربان بود که باغ را به دست خزان نسپرد

کاش فریاد انقدر بی صدا بود که جهت سکوت را شکند

کاش در قاموس غصه ها شکوه لبخند در معنی داغ اشک نمی شد

                                    وبالاخره کاش مرگ معنی عاطفه را می فهمید 

چه زیباست به خاطر تو زیستن

وبرای تو ماندن 

و به پای تو مردن

و به عشق تو سوختن

وچه تلخ و غم انگیز است

دور از تو بودن

برای تو گریستن

و به عشق زیبای تو نرسیدن

ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین

زندگی است .

  آه.........................

هميشه با بد ست آوردن اون کسي که دوستش داري نمي توني صاحبش بشي ، گاهي وقتا لازم هست که ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي ، همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميکنيم و با حسرت ميميريم اين است مفهوم زندگي کردن ، پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مکن و مگذار اين زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشدافسوس

...آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد...

براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم

 

گريه ميکنم تا توي اشکام ترو ببينم. اشکامو پاک ميکنم تا کسي تو رو نبينه

 اي عاشق در انتظار چه نشستي
در انتظار بادهاي پاييزي باران هاي بهاري برگ هاي زرد يا شکوفه اي ارغواني
در انتظار کدامي؟انتظار بيهوده است
پنجره را باز کن جدار را بشکن غبار را بشوي و خاطره ها را به خاطره ها بسپار
تا پايان پايان ها مانده است
اين است زندگي
اين است روزگار

وقتي در تنهايي خودم قدم مي زنم
 خاطرات با تو بودن ارامشم را بر هم مي زند
چه پريشاني لذت بخشي است دلتنگ تو بودن
دلم براي شنيدن صدايت تنگ شده
براي ديدنت
ديشب در خواب منتظر امدنت بودم
اما به خوابم هم نيامدي و درد انتظار را در خواب هم حس کردم

 

دوباره سكوت
دوباره تنهايي
دوباره من ويك دنيا خاطره دوباره تنها شده ام دوباره دلم تنگ است
به اندازه غم يك گل پژمرده
به اندازه سوز تب يك دشت باران نخورده
به اندازه اندوه يك مرغ در قفس
 دوباره صورتم نم اشگ را حس كرد
دوباره باران را به انتظار نشسته ام
دوباره درد رابه مداوا نشسته ام
دوباره دلشوره به دل نهفته ام
دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم
دوباره دلم هواي تو را كرده


دوباره دلم هواي تو را كرده

  
 
+ نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 و ساعت 12:11 |
 

 

 

 
 

هنوز معنای باران نفهمیدم که بر اسمان دلم باریدی

هنوز معنای محبت را نمی دانستم که تو در کنج دلم جای دادی

نمی دانم تو را به چه چیز صفت دهم

 با کدام گل سرخ جواب محبتهای تو را کنم

هنوز معنای عشق نمی دانستم که تو با عشق ورزیدن به من عشق را نشان دادی

وقتی قلم در دست داشتم تا به جای گل سرخ نامه ای برایت بنویسم

هیچی به ذهن نمی رسید به جز اینکه بگویم

دوستت دارم

پس فرصتی برای عاشقی من بده

 

 

 

 

آخرین حرفم با خدا

میخوام باهات بی پرده حرف بزنم از بازی کلمات بدم میاد صادقانه میگم و تو هم مهربون باش و بشنو

خدایا به چه چیزی از این زندگی دلخوش باشم وقتی تک تک آرزو هام رو ازم میگیری و قایم میکنی

خدایا به چی دل ببندم وقتی دل بستگی های زندگیم تک تک میسوزن و خاکستر میشن خدا به چی دلخوش باشم تو بگو؟

خودت قضاوت کن من چی برام مونده؟ چی برام مونده جز یه تلخی جاودان و همیشگی

هر وقت طرفت اومدم نخواستی اون وقت میگن مهربونی

خدایا تو فقط خدای آدم های بی دردی؟

آدمهایی که به هیچی دل نمیبندن و همه چیز براشون سهل و آسونه؟

تو فقط خدای اونایی

خدای بندگانی که اسمشون فقط آدمه و ذاتشون از حیوان پست تر؟ باور نمیکنم

چرا اونا رو به همه ارزوهاشون میرسونی و من رو از رسیدن به تک آرزوم منع کردی؟

میخوام اعتراف کنم اون ارزویی که همه اش مانع رسیدنم بهش میشی رو دیگه نمیخوام... برام بی ارزش شد

میخوام بگم اون آرزویی که هر شب ازش برات میگفتم مرد

به همین راحتی توی قلب من مرد و دیگه سراغش نمیرم خدا مطمئن باش دیگه چیزی ندارم که بخوای مانع رسیدنم بشی

دیشب باهات عهد کردم که طرف اون آرزو نخواهم رفت

آرزوی من مرد

تموم شد

مثل خیلی از چیزهایی که توی زندگی خواستم و بهشون نرسیدم

خدا واسه چی داری امتحانم میکنی؟ کسی رو که دوست داشتم ازم گرفتی چه بی رحمانه... آرزو هام رو دست نیافتنی کردی چه ظالمانه... امتحانم میکنی چه محکومانه....

و حالا داری هر چیزی رو که میخوام دونه دونه ازم میگیری دیگه واسه چی به این زندگی دل خوش بااشم

اینا رو اینجا میگم که هم خودت ببینی و هم اون کسی که ...

اینجا واست مینویسم اخه سر نماز نمیشنوی گریه هامو نمیبینی گفتم شاید نوشته هام رو بخونی

حالا من هستم  یه عروسک کوکی که هر کسی هر جوری بخواد برای آینده اش نقشه میکشه

نقشه ها ی بزرگ ولی دست یافتنی

مالک اون آرزوها من نیستم پس با اونا هم مثل این آرزوم لج نکن با اونا جنگ نکن

اونا هر چی باشن مال من نیستن

من یه ارزو داشتم

اونم مرد

تو کشتیش

چه بی رحم...

 

 

 

چی بنويسم وقتی چشمام از هجوم گریه خیسه

وقتی هیچ کس نمیتونه گریه هامو بنویسه

چی بنويسم وقتی قلب من تنها مونده

وقتی که به جز یه سایه کسی پیش من نمونده

چی بنويسم وقتی فریاد با سکوت فرقی نداره

وقتی هیچ کس نمیتونه درد عشق بفهمه

چی بگم وقتی زندگي  جلوه ای نداره

وقتی فرياد من پیش خدا جایی نداره

وقتی که برای بغضم جز شکستن چاره ای نیست

چی بنويسم وقتی چشمام از هجوم گریه خیسه

چی بنويسم وقتی فریاد با سکوت فرقی نداره

کجایی قلم ؟ کجایی ذوق ؟ کجایی آن ذوق شاعرانه ام ؟!

کجایید‌؟ کجا ؟

یادش به خیر  ! سالهای پیش چه راحت قلم حرفهای دلم را چون

مسافرانی که هیچ گاه از پرواز خود عقب نمی مانند  به فرودگاه

کاغذهای دفترم می رساند .

 

ولی این روزها ... این روزها  قلم در میان پروازش سقوط می کند ٬

گاهی نقص فنی پیدا می کند

و مرا و استقبال کنندگان حرفهای دلم را  (که اگر استقبال کننده ای

باشد )  در فرودگاه کاغذهای دفترم  به انتظار می گذارد. نه ! دیگر این

روزها قلم ٬ خلبان ماهری نیست !

کجایی ذوق ؟ کجایی آن ذوق شاعرانه ام ؟!.

+ نوشته شده توسط حسین در شنبه چهاردهم بهمن 1385 و ساعت 11:53 |