
هنوز معنای باران نفهمیدم که بر اسمان دلم باریدی
هنوز معنای محبت را نمی دانستم که تو در کنج دلم جای دادی
نمی دانم تو را به چه چیز صفت دهم
با کدام گل سرخ جواب محبتهای تو را کنم
هنوز معنای عشق نمی دانستم که تو با عشق ورزیدن به من عشق را نشان دادی
وقتی قلم در دست داشتم تا به جای گل سرخ نامه ای برایت بنویسم
هیچی به ذهن نمی رسید به جز اینکه بگویم
دوستت دارم
پس فرصتی برای عاشقی من بده

آخرین حرفم با خدا
میخوام باهات بی پرده حرف بزنم از بازی کلمات بدم میاد صادقانه میگم و تو هم مهربون باش و بشنو
خدایا به چه چیزی از این زندگی دلخوش باشم وقتی تک تک آرزو هام رو ازم میگیری و قایم میکنی
خدایا به چی دل ببندم وقتی دل بستگی های زندگیم تک تک میسوزن و خاکستر میشن خدا به چی دلخوش باشم تو بگو؟
خودت قضاوت کن من چی برام مونده؟ چی برام مونده جز یه تلخی جاودان و همیشگی
هر وقت طرفت اومدم نخواستی اون وقت میگن مهربونی
خدایا تو فقط خدای آدم های بی دردی؟
آدمهایی که به هیچی دل نمیبندن و همه چیز براشون سهل و آسونه؟
تو فقط خدای اونایی
خدای بندگانی که اسمشون فقط آدمه و ذاتشون از حیوان پست تر؟ باور نمیکنم
چرا اونا رو به همه ارزوهاشون میرسونی و من رو از رسیدن به تک آرزوم منع کردی؟
میخوام اعتراف کنم اون ارزویی که همه اش مانع رسیدنم بهش میشی رو دیگه نمیخوام... برام بی ارزش شد
میخوام بگم اون آرزویی که هر شب ازش برات میگفتم مرد
به همین راحتی توی قلب من مرد و دیگه سراغش نمیرم خدا مطمئن باش دیگه چیزی ندارم که بخوای مانع رسیدنم بشی
دیشب باهات عهد کردم که طرف اون آرزو نخواهم رفت
آرزوی من مرد
تموم شد
مثل خیلی از چیزهایی که توی زندگی خواستم و بهشون نرسیدم
خدا واسه چی داری امتحانم میکنی؟ کسی رو که دوست داشتم ازم گرفتی چه بی رحمانه... آرزو هام رو دست نیافتنی کردی چه ظالمانه... امتحانم میکنی چه محکومانه....
و حالا داری هر چیزی رو که میخوام دونه دونه ازم میگیری دیگه واسه چی به این زندگی دل خوش بااشم
اینا رو اینجا میگم که هم خودت ببینی و هم اون کسی که ...
اینجا واست مینویسم اخه سر نماز نمیشنوی گریه هامو نمیبینی گفتم شاید نوشته هام رو بخونی
حالا من هستم یه عروسک کوکی که هر کسی هر جوری بخواد برای آینده اش نقشه میکشه
نقشه ها ی بزرگ ولی دست یافتنی
مالک اون آرزوها من نیستم پس با اونا هم مثل این آرزوم لج نکن با اونا جنگ نکن
اونا هر چی باشن مال من نیستن
من یه ارزو داشتم
اونم مرد
تو کشتیش
چه بی رحم...

چی بنويسم وقتی چشمام از هجوم گریه خیسه
وقتی هیچ کس نمیتونه گریه هامو بنویسه
چی بنويسم وقتی قلب من تنها مونده
وقتی که به جز یه سایه کسی پیش من نمونده
چی بنويسم وقتی فریاد با سکوت فرقی نداره
وقتی هیچ کس نمیتونه درد عشق بفهمه
چی بگم وقتی زندگي جلوه ای نداره
وقتی فرياد من پیش خدا جایی نداره
وقتی که برای بغضم جز شکستن چاره ای نیست
چی بنويسم وقتی چشمام از هجوم گریه خیسه
چی بنويسم وقتی فریاد با سکوت فرقی نداره
کجایی قلم ؟ کجایی ذوق ؟ کجایی آن ذوق شاعرانه ام ؟!
کجایید؟ کجا ؟
یادش به خیر ! سالهای پیش چه راحت قلم حرفهای دلم را چون
مسافرانی که هیچ گاه از پرواز خود عقب نمی مانند به فرودگاه
کاغذهای دفترم می رساند .
ولی این روزها ... این روزها قلم در میان پروازش سقوط می کند ٬
گاهی نقص فنی پیدا می کند
و مرا و استقبال کنندگان حرفهای دلم را (که اگر استقبال کننده ای
باشد ) در فرودگاه کاغذهای دفترم به انتظار می گذارد. نه ! دیگر این
روزها قلم ٬ خلبان ماهری نیست !
کجایی ذوق ؟ کجایی آن ذوق شاعرانه ام ؟!.
+ نوشته شده توسط حسین در شنبه چهاردهم بهمن 1385 و ساعت
11:53 |